|
زیباترین دریا
|
|
|
|
||||
|
روزهای نیامده را، تنهای تنها به انتظارمی ایستم تا شاید
از عمق چشم های غریبم به انتهای خودم برسم و خودم را بشناسم....
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:0 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
غیب عالم طیبعت و دنیا نیست. از غیب به خودت راه پیدا می کنی.
چقدر راهش نزدیک است...چقدر زحمت می کشند تا یک ستاره ای در آسمان پیدا کنند! کجا سرگرم شده اند؟! تو که دنبال ستاره هستی ببین خودت ستاره نیستی؟ تو که به ماه می روی خودت را نگاه کن ببین ماه نیستی؟ اصلا به نفس خودش نگاه نکرده است،به نفس های خودتان نگاه کنید که مجرای بینایی و دانایی خود شماست: (مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ) تمام آسمان های غیب و شهود،همه در خود شما ممکن است حضرت امیر(ع) فرمودند: آیا گمان می کنی که جرم کوچکی هستی در حالی که جهان بزرگ در تو پیچیده شده است. کسی که شما را آفریده بزرگ است و آنچه را که آفریده است نیز بزرگ است. از بس مرا بزرگ آفریده است، نتوانستم خودم را پیدا کنم ...
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:43 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگر در این عالم سفلی آمدی و گاهی سر به زانو می گذاری،اهل آسمان
حق دارند که تماشایت کنند. وقتی سرت را به سجده می گذاری ملائکه آسمان شما را نگاه می کنند چون بزرگ وقتی سر به سجده بگذارد بزرگ است،آنها بزرگیش را می شناسند گرچه خودم نمی شناسم... وقتی یک جوان سر به سجده می گذارد خیلی محترم است. خداوند به انسان بینایی بدهد که ببیند خداوند به ملائکه چه می گوید اهل آسمان ها را خبر می کند که ببینند این جوان چه می کند... او را از گل و خاک آفریدم با این وجود مرا سجده می کند. ملائکه ماًمور آفریده شده اند و این عالم طبیعت را ندارند،می بینند عبدی سر روی زمین گذارده است و خدا را سجده می کند
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:19 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خیلی گشته بودیم. نه پلاکی،نه کارتی،چیزی همراهش نبود
فرم سپاه به تنش بود. چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد. خوب که دقت کردم دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده. خاک ها را پاک کردم... دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم. روی عقیق نوشته بود:((به یاد شهدای گمنام))
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:13 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بنده سه حالت دارد:
۱.نیست بود و به هستی احتیاج داشت. ۲.هست شد و به اسباب بقا محتاج است. ۳.در قیامت به مغفرت نیازمند است. این سه مطلب در سه اسم(الله)،(رحمن)،(رحیم)-بسم الله الرحمن الرحیم- آمده است.(الله)اوست،اندیشه کن که چگونه تو را از عدم به وجود آورد. (رحمن)اوست،بنگر که چگونه وسایل زندگانی تو را مهیا کرد. (رحیم)اوست،منتظر باش تا فردای قیامت ببینی که چگونه تو را در پناه عنایت خود آورد و پرده مغفرت بر گناهانت نهد. به سه چیز محتاجی:به آفرینش و پرورش و آمرزش. معنی (الله)اشارت است بر آفرینش دز ابتدا به قدرت(الله خالِقکلُ شیءٍ) مفهوم(رحمن)دلیل است بر پرورش به دوام نعمت(وَ اِنَ ربَکم الرحمن) مضمون(رحیم)خبر می دهد از آمرزش در پایان با مژده رحمت (نَبیءعبادی اَنِی آَنا الغفور الرحیم)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:10 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گزافه گویی محض است که وقتی نتوانم یک نفر را
عاشق خودم کنم،بگویم عاشق خدا هستم...
شما چی فکر می کنین؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:57 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من امروز در اندیشه و پایه گذاری فلسفه زندگی خودم هستم و خط
هستی ام را بر جهان بینی ایی خاص ترسیم کرده ام،دیدگاهی که همه انسان ها در ذهن من بر اساس ارزش های مشترک به زیستن ادامه می دهند،طوری که فقط انسان بودن ملاک است،این دیدگاه می تواند تمام جلوه های هستی را به ظهور برساند و تمام قلب ها را به هم متصل گرداند. یک شمع می تواند در آینه دل هر کسی انعکاس یابد و نور را با سرعت خاص خود به همه بتاباند،هر کسی با ستاره خود می درخشد و در گوشه ای خاموش می شود،انسان ها می توانند از منابع عاطفی هم سود ببرند و تو عواطف را آزاد بگذار و بگذار آبشار ها در تو فرو بریزند و رودخانه های دیگر در تو طغیان کنند و قلب همه انسان ها در وجود تو بتپد . زندگی ما انسان ها یک رقص دسته جمعی ایست بر گرد آتشی از معما های هستی که همه ما باید به سهم خویش در آن شرکت کنیم و رقص آسمانی خویش را در قالب ها و سبک های گوناگون بنمایانیم...
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:32 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برای اینکه تمام قواها به خدمت روح مجرده الهی انسان بیایند بایستی
عقل را به وزارت انتخاب،چراغ شرع را در پیش رو رهنما،قلب و دل را در حضور پادشاه حقیقی دائم الحضور،قوه غضب را پاسبان و دربان قوه وهم را خزینه دار... اعضاء بدن هر یک به سهم و نوبه خود درمقام اجراء اوامر سلطان روح باشند.
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 0:20 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عده ای از هر موضوعی سوء استفاده می کنند و اراده را مفهومی عاریتی می دانند
و بر لب و جوی رودخانه هستی نشسته اند و به نیستی فکر می کنند سبک زندگی اینان مرگ اندیشی است .همچون کبک ها سر در برف دارند و خود را به اسماء الهی نا محدود وصل می کنند و گاه در توهم خود شناسی از کلام هایی سر در می آورند که نا مفهومی بیش نیست . شکلک در می آورند و دنیا را اجاره می دهند و معنویت خرید و فروش می کنند . چرخ های فلک می چرخند و اینان خمار آلود آویزان این چرخند و خود را اسیر بازی های روانی دروغین کرده اند و همه چیز را به قسمت و شانس و اقبال ربط می دهند گویی عادت ندارند که در زمین سرنوشت و خوشبختی خود را جستجو کنند .
+
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 23:11 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آدمها
از آدمها زود سیر میشن ............
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 17:21 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
حنجره انسان در هنگام نیایش،یک سوز و آه را دارد و فقط واژه هایش
فرق می کند و زمزمه ها و نوشته هایش متفاوت است. اگر چه خیلی از مردم همین حنجره نیایش را زخمی کرده اند..... تمام دعاها و نیایش های انسان ها یکی است و هیچ تفاوتی با هم ندارند.درست است که قبیله هایی پرچم رنگ وارنگ دارند ولی انسان های آن پرچم ها همه یک جور انسان اند،بروید افتخارات همه مردم دنیا را نگاه کنید همه شان به گورستان ختم شده است،چه کسی در یاد مانده...آن که عشق ترویج کرده یا آن که تنفر را ایدئولوژی خود قرار داده است !!!
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 0:57 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
جهان اینجا و اکنون،جهان تجربه ناب دور از مفاهیم و تصورات بیمار گون است . تو زمانی که راه می روی
باید با راه رفتن خود یکی شوی و از راه رفتن خود به اوج شادی برسی . در لحظه انجام هر کاری باید جان و تن تو یکی شود و بیداری یعنی در لحظه بودن،قرار نیست که تو چشم به راه کسی یا چیزی باشی،تو الان داری حرف می زنی باید با حرفهایت یکی شوی و گرنه داری نقش بازی می کنی و این یعنی فریب دادن خودت . خود را از توهم واژه ها و مفاهیم دور کن . جهان واقعیت یعنی یکی شدن با پرندگان،رودها و صدای پای باران و آنگاه تو به خلسه می رسی و بدون کلمه به درک هستی می پردازی و آنکه بدون واژه ها و مفهوم به آگاهی برسد واقعیت هستی را درک واقعی کرده است . یک تجربه محض از یک واقعیت زمینی و آسمانی پیدا کن تا به درک شهودی تازه از طبیعت واقعی برسی و معنی بیداری را بفهمی . . . . . .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:2 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
و ابراهیم (ع) بسیار شاکر بود و اسماعیل(ع) بسیار گوش به فرمان خدا
و یوسف(ع) بسیار پرهیزکار و نوح(ع) بسیار صبور و علی(ع) بسیارراز ونیاز کننده و محمد (ص) بسیار مهربان و مسیح (ع) بسیار قدردان و ما حتی سعی نمی کنیم خودمان باشیم ..........
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:19 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هرگز نباید بپرسیم :چرا خدا این را بر من نازل کرده است اما می توانیم بپرسیم :خداوند از من می خواهد با این چه کنم ...............
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 22:53 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من دیروز مردم و امروز دوباره متولد شدم
و قلب من به تپش افتاده،احساس می کنم رودی هستم که به عبور،درختی که به زایش مکرر و بارانی که به بارش پی در پی فکر می کنم.استاد من طبیعت است او می گوید تغییر کن پی در پی،آهسته و گاهی هم تند من جریان و حرکت را زیر لب زمزمه می کنم و زلزله درونی را دوست دارم زیرا همه چیز را زیر و رو می کند.همه چیز در فرایند باور های من و تو به تحول نیاز دارد.چشمان تو،انتخاب های تو،افسانه های ذهنیت تو باید عوض شود.عادت ها تابوت زندگی من و تواند....بعضی ها را می بینم که همچنان خمیازه می کشند و در صدد فراموش کردن خودشان اند،قلب هایشان برای هیچکس نمی تپد گویی هیچ پنجره ای را باز نگه نمی دارند آنها چمدانی پر از درماندگی دارند......اما من روی ثانیه ها قدم می زنم به سفر فکرمی کنم و به این برداشت رسیده ام که باید بگذارم و بروم.....
+
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 20:16 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چشمه هایی در اعماق تو جاریست
ننشین،عاطل و باطل به استعداد هایت نگاه نکن! بدان که حرکت،جهان هستی توست و تغییر در ذات همه چیز و همه کس پاشیده شده و گیاهی است که هر لحظه می روید،رشد می کند و می بالد مثل آن عده ای نباش که نسبت به خود هم بی تفاوتند،خورشید هر روز می آید انگار نه انگار که خورشید طلوع کرده آنها منتظرند تا لیوان ترک برداشته شان فرو بپاشد..... بیا و قدری تمرکز کن از تخیل خویش کمک بخواه و اینقدر خود را به دست واژه های سرگردان و بی اصل و نسب و شیادان و استاد نما نسپار......
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 17:42 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نزدیک صبح بودوازآسمان خدااشک می چکید
وفصل سرد رویش انسان ازراه رسید قطره قطره روی زمین زندگی چکید هر قطره آدمی شدوبه روی خاک لغزید هر قطره بنده ای شد و در گوشه ای خزید هر کس به گونه ای به وجود آمد از خویش یکی سیاه...........یکی سفید
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 10:50 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وقتی تو عاشق نیستی شکلی از فاجعه هستی و من هر آدمی را که شاگرد مکتب عشق نباشد
انسان نمی دانم. یک آدم عاشق،یک تابلوی زیبای نقاشی است و حاضرم ساعت ها او را نگاه کنم. رویا قشنگ است اما رویای تو زیبا نیست و رویای هر مجنونی زیباست........ عاشق بیدار است و شکلی از راز خداست و تمام رویاهایش جهان را شهود می کند و گیسوانش پر از تخیل است و نبض اش مثل ساعت آفتاب گردان می زند. من هر لحظه چیزهایی تازه از این جهان درک می کنم و مساحت معنوی ام پر از گویش و لبخند می شود و عشق انرژی آگاهی به هستی من است و کودکی را عشق است چرا که رویاهایم مثل زنبق شادی می کنند. بیدار شو،بیدار،با توهستم،سنجاقک ها برای تو بازی در آورده اند....!
+
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 12:33 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به نام بخشنده بزرگ، یاور بر حق به نام خداوند ایثاروانصاف
خارم اگر از خاری،خارم تو مپنداری دانم که مرا با گل یک جا تو نگه داری گل را تو به آن گویی کز عشق معطر شد آن گل که فقط گل بود در حادثه پر پر شد سودای تو را دارم من در دل و در جانم گفتند که پیدا شو دیدند که پنهانم گفتند که پیدا کن خود را و تو را با هم گفتند که پیدا هست در هر نفس آدم پیداست و من پنهان من در تن او در جان یک آن نظری کردم در خود گذری کردم دیدم که نه در دوری نزدیک تر از نوری در راه عبور از تو من اینهمه دور از تو یک عمر نیندیشم هیهات تو در پیشم چشم است که بینا نیست در عشق که اینها نیست
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 18:11 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تو به عادت،عادت کرده ای و این فوت تدریجی توست،به خیال زنده ای اما زندگی نه.....
زندگی واقعی یعنی خطر کردن مکرر و به سوی نا شناخته ها رفتن،اما ظرفیتت را محدود کرده ای و انرژی خود را از جریان انداخته ای و همین است که عشق دیگر در تو ظهور نمی کند و حلقه مفقوده،عشق است وعشق آغاز هر تغییر است اما تو از درک کردن آن عاجزی و داری از غریزه مرگ پیروی می کنی.خواب هایت را به کابوس تبدیل کرده ای ، رویاهایت را به آرزو و زیاده خواهی ات وصل کرده ای و طراوت و تازگی را از خود گرفته ای دنبال چه گمشده ای می گردی؟؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 11:0 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گاهی چقدر حرف دلم را نمی زنم
مدام سر می کشم به ذهن کسی ،که فقط منم.... زل می زنم به مردمانی که رفته اند به خواب کوچه ای که پر شده از نبودنم و من هنوز هم روی سجاده قدیمی ام نشسته ام،( تسبیح) در دستم رو به آسمان دعا می کنم ولی کفشهای من هی جفت می شود به سمت نرفتنم باران به اتاق می آید اما بدون من هر روز تا بفهمم باید هنوز هم ادامه دهم این چندمین شبی است که من آزاد می شوم رو به خودم به سمت منی که فقط منم گاهی درست مثل خودم راه می روم گاهی درست مثل خودم حرف می زنم اما...........
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:47 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
این دفعه تصمیم داشتم یه پست متفاوت بنویسم مثلا نقد یه فیلم یا خصوصیات یه نویسنده و یا......تو این فکرها بودم که جناب نبوی بعد از مدتها به وبلاگ اومدن و فرمودن آیه ای را که دوست دارم بنویسم و منم تصمیم گرفتم به گفتشون عمل کنم. روزی که به این ایه بر خوردم دقیقا ذهنم درگیر همین موضوع بود،روز قبلش سلمان بهم گفته بود:همیشه سعی کن حرف و عملت یکی باشه و گر نه........ داشتم قرآن میخوندم اما حرف سلمان از ذهنم نمی رفت که یکدفعه این ایه اومد جلوی چشمام خیلی تصادفی......... یایها الذین ءامنوا لم تقولون ما لا تفعلون. کبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون. الا ای کسانی که ایمان آورده اید چرا چیزی به زبان می گویید که در مقام عمل خلاف آن میکنید این عمل که سخن بگویید و خلاف آن کنید بسیار سخت خدا را به خشم می اورد. آیه ۳و۲ سوره صف من این آیه را خیلی دوست دارم چون آیه تاثیر گذاریه(البته این نظر منه)همیشه سعی می کنم با خودم تکرارش کنم که خدایی نکرده حرف و عملم دو تا نشه
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:5 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من به مرور از بسیاری از باورها و خرافات دست کشیدم و تمام نقطه اتصال های نا خودآگاهی
خود را قطع کردم و در وجودم شمعی را روشن کردم که با آن نور به هر کجا که بخواهم می روم و امروز وجود من از وجود این نور است که با سرعت نور به مبداء نور در حال حرکتم........ و آن نور یک انرژی آسمانیست که بر روان من می تابد. من گاهی تماشاگری هستم کنجکاو و گاهی بازیگری کودک و می دانم که بایستی فاصله خود را با دیگر انسان ها با دیدگاهی نو کمتر کنم و فهمیده ام که جهان بینی خلاق همان نیروگاه هسته ای من است که زندگی خلق می کند و انرژی می زاید.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 0:51 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدایا............
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 21:8 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چرا باید در لحظه زندگی کنیم؟ - با زندگی در لحظه می توانیم تنش های اطراف خود را کاهش داده و در نتیجه روح و جسم سالم تری داشته باشیم. - آگاهی های حسی ما با زندگی در لحظه عمیق تر می شود. - زندگی در لحظه به ما می آموزد که از زیبایی های طبیعت لذت ببریم. - هنگامی که در لحظه زندگی می کنیم آرامش فکری بیشتری داریم. - بهترین راه رسیدن به کارکرد سالم روانی،زندگی در لحظه است. ولی بودن در لحظه واقعا" چه معنایی دارد؟؟
+
نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 0:13 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هر چه می نویسم پاک می شود! اکنون می نویسم که پاک شوم
شاید بهانه از من خالی شده اما خالی نشدم بس که از بهانه ها نوشتم شاید دیگر ننویسم چون لحظه ام پر شده از لذت یا به زنگار غمی آلوده است از عشق نوشتم و اکنون می نگرم چه مضحکانه به من می خندد از رویا به بیداری سفر کردم و هیچ......... دستم لرزید،تک ستاره دیشب هم خوابید اوج خودم را گم کرده ام....... می خواهم در این چند خط آشفته پیدا شوم اما هر چه می نویسم پاک می شود من نوشتم،چه کسی پاک کرد؟؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 12:44 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ما تنها یک لحظه زنده ایم،لحظه ای دیگر نیستیم و رفته ایم.در لحظات ساده زندگی مان پر از
سر و صداها،خشونت،بغض،کینه،جاه طلبی و کشمکش هستیم در حالی که تنها لحظه ای در این دنیاییم.زندگی ما درست مثل بودن در اتاق انتظار ایستگاه راه آهن است.شما منتظر آمدن قطارید تا چند لحظه ی دیگر قطار مرگتان میرسد.در همین لحظات کوتاهی که داریم مدام در سروصدا و غرولند ذهنمان هستیم:زخمی کردن یکدیگر،جنگیدن،تلاش برای تصرف کردن و مالک شدن تلاش برای تسلط بر دیگران،تلاش برای ریاست که همه اینها،حقه ها و ترفندهای ذهن و نفس است تا لحظه هایتان را از شما بگیرد.تا به خود می آیید قطار می آید و شما باید برای همیشه بروید.زمان را از دست داده اید و به جای تکامل یافتن،در بازی ذهنتان درگیر بوده اید.......
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 21:53 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من خوب نیستم بی گناه نیستم.من پر از صداهای گنگ و آکنده از تاریکی ام .من آغشته به اشک و خون
در آخور گرم تن غلت می زنم.می ترسم صحبت کنم.من خود را با بال و پری دروغین می آرایم فریاد می زنم آواز می خوانم می گریم و می کوشم شاید بتوانم فریاد بی امان دلم را خفه کنم. من روشنایی نیستم.من شبم.اما شعله ای به جانم افتاده و می سوزاندم.من شبی آکنده از روشنایی ام. در من نفسی کوتاه اما جسور مایوسانه تلاش می کند تا خوشبختی و ملال را در هم بشکند. من ذهنم را کاملا" بیدار شفاف و بی ترحم نگه می دارم.بی رحمانه آن را روانه میدان نبرد می سازم تا سرا پا روشنایی بر تاریکی جسم غلبه کند. دلم را شعله ور شجاع و بی قرار نگه می دارم.در دل خود همه آشوبها و تضاد ها و غمها و شادیهای زندگی را احساس می کنم.اما می کوشم تا آنها را مطیع آهنگی سازم برتر از آهنگ ذهن و حماسی تر از آهنگ دل آهنگی فرا رونده هستی.فریاد درونم مرا به قیامی مسلحانه می خواند.می گوید: من فریاد درون تو .خدای تو ام......
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 22:50 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
هفته ی پیش سر یکی از کلاسهامون با استاد بحث می کردیم و مثل اکثر مواقع بحث کشیده شد به اشرف مخلوقات و نیازهاش همه ی بحثمون متمرکز شده بود به روح آدمی(ای خدا این روح چقدر می تونه وسیع باشه که هر چقدر در موردش بحث کنی و فکر کنی و تجربه کنی بازم کمه)خلاصه بحثمون شدید اوج گرفته بود و ما هم مثل همیشه می خواستیم تا ثانیه های آخر زور خودمونو بزنیم که کم نیاریم و آخرشم میاریم(خدایی آدم میمونه با بعضی استاد ها که حرف میزنه اینم یکی از اونا بود)دقیقا" تو لحظه ای که افکارمو جمع کرده بودم و میخواستم سریع بعد از حرف استاد یه چیز دیگه بگم گفت: ((تا وقتی که احساس خلاء نکنی خیلی از چیزها را بدست نمیاری)) و اون موقع بود که من...............................
هنگامی که بتوانید افکار مربوط به گذشته وآینده را تمیز دهید به تدریج متوجه وجود فضایی بین این دو میشوید و می آموزید در لحظه ی حال زندگی کنید.در آن فضا کم کم به آن چیزی نظر می کنیم که آن را خلاء می نامیم و اگر بتوانید در آن خلاء به دوره های طولانی تر بمانید آن گاه به تدریج ماهیت آگاهی که درخشندگی محض و آگاهی طبیعی روح است خود اندک اندک در شما می دمد.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 23:35 توسط طوفان
|
|
|||||
|
|||||